13 پیری
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:28
ی مریضی داشتیم چند روز پیش ی خانم هشتاد ساله، الزایمر داشت ..به شدت گوله نمک بود. موقع راند به همراهش میگم مادربزرگتون خیلی شیرینه، میگه بچه نداره من پرستارشم.. احساس کردم اینده خودمه..بی کس و کار ، تنها... بازم ی خواستگار دیگه دارم .. موندم بین آسمون و زمین .. از ی طرف تنهایی و تحمل خانواده، از ی ط...
14تنهایی
-
تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 17:28
این مدت اینقدر فشار رومه که یا مدام سر درد دارم یا معده درد امونمو بریده.. کارای فارغ التحصیلیم داره هی میپیچه به هم..دیگه واقعا تصمیم گرفتم طرحم رو برام ی شهر دیگه اینجوری ی مدت دورم از خونه بعدشم ارشد و بعدش هر طور شده میرم از ایران.. تنهایی هم اوضاعمو بدتر کرده... ای کاش کسی بود ک دوسش داشتم .. ا...
12صبر ایوب
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 17:23
زندگی و تحمل آدما ،به خصوص اطرافیان و خانوادم روز به روز بیشتر برام سخت میشه ...این روزا بیشتر وقتمو بیرون از خونه میگذرونم که کمتر ببینمشون...بیشتر از قبل عصبی و افسرده شدم.. گاهی به خودم میگم ای کاش منم میتونستم مثل آدمهای دیگه بیخیال خیلی چیزا باشم و یا اصلا برام مهم نباشه، ای کاش ایده آل من خیلی...
11بغض
-
تاریخ: 1396/7/17 ساعت: 13:51
از دیروز حس میکنم چیزی توی گلوم گیر کرده..حس اشناییه... انگار درد همه لحظاتی که سعی کردم بخندم بغض شده و گیر کرده تو گلوم..+امروز اولین روز از بلوک بود، به طرز فجیعی افتضاح بود..اگه اینجوری پیش بره امار ور نمیشه.. دیگه نمیتونم به بابام بگم پول بده. خدایا این چ عذابیه
10خونه
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 18:30
خونه ما جاییه که همه شب میایم میخوابیم و صبح همه از دست همدیگه فرار میکنیم و میزنیم بیرون تا شب.. عجب جای امنیه خونه
1
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
پدر بزرگ حالش خوب نیست..تقریبا یک هفته خونشون بودم .وقتی برگشتم به قدری حالش بد شده بوده که مادرم فکر کرده داره میره..چند بار ازش شنیدم که با باقیمونده انرژی اش گفت انا لله.. خواهرا و برادرا همچنان با هم سر جنگ دارن... چرا نمی فهمن که این دنیا هیچ ارزشی نداره .وقتی تهران بودم رفتیم دنبال قبر ، قبرو ...
2
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
دو هفته پیش دایی در حالی که دکترا بابایی رو جواب کرده بودن و هرلحظه منتظر خبر بدی ازش بودیم فوت کرد و همه رو شوک زده کرد... هنوز هم باورم نمیشه ..حرفاش کاراش همه جلو چشممونه
3نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
گیر کردم سر بزرگترین دوراهی زندگیم.. تأهل یا تجرد...بدبختی اینه ک هرکدوم ازین دوتا ی جور مشکلات داره ... نمیدونم چرا نمیتونم مثل بقیه به ازدواج نگاه کنم..احساس خوبی ندارم بهش .. مگر اینکه کسی پیدا بشه و ناخواسته عاشقش بشم ...
4ماسک
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
احساس میکنم فقط و فقط تنهایی میتونه ازین منجلاب نجاتم بده...تنهای تنها..خودم باشم و خودم .. مجبور نباشم با کسی حرفی بزنم یا حرفاشونو گوش کنم.. خسته شدم ازین همه بازی و تظاهر..تظاهر به چیزی ک نیستم.. خودم نیستم درواقع من خانوادمم ، رفتارم گفتارم ارتباطاتتم، تفریحم، لباسام هیچ کدوم خودم نیستن..کی میرس...
5
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
دلم اشوبه... از طرفی فکرایی که نمیدونم عملی میشه یا نه ..از طرفی میخوام برا ادامه تحصیل برم از ایران..از طرفی بابام نمیزاره ... از طرفی اینجا نمیدونم چقد کارم میگیره .... ولی ازین مطمئنم که اینبار دیگه پاپس نمیکشم..میجنگم برا اون چیزی که دوس دارم.. مثل اینکه دکتر میخواد بیاد اینجا مطب بزنه..حالا اگر...
6گذشته
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
به نظرم درد خاطرات شیرین خیلی بیشتر از درد خاطرات تلخه.. دوباره اسمت اومد و رفتم سراغ پروفایل تلگرامت..عکسات ی جوراییه..انگار با کسی هستی..انگار یکی جامو گرفته برات..ینی هنوزم بهم فکر میکنی؟رفتم تمام خاطرات رو مرور کردم ...هر وقت یادشون میفتم بغض راه گلومو میبنده.. تو لعنتی بد کردی باهام..خیلی بد کر...
7 بوی ماه مهر
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
فردا اولین روز از اخرین ترم لیسانسه..اگه همه چی خوب پیش بره تا اواخر بهمن فارغ التحصیلم.. امیدوارم این یه بارو شانس بهم رو کنه و حداکثر تا اوایل سال 97نوبت طرحم بشه.. این چند روز شدیدا درگیر کارای مامان بودم ..از این ازمایشگاه به اون درمانگاه..گفتم میاد کمکم میشه بدتر همه کارا خونه که گردنم افتاده ه...
8زن
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
من فمنیست یا ضد مرد نیستم چون معتقدم اگر زندگی ما آدما به طرز وحشتناکی بد و افتضاحه به خاطر نادانی و اشتباهات هر دو اینهاست..اما تو دنیا به خصوص تو همین ایران خودمون به زن خیلی بد میشه خیلی در حقش ظلم میشه...و تو این ظلم قانون و خود زنها هم مقصرند. در گوشه ای از دنیا زنان در جنگ کشته میشن ولی همه سک...
9زن
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 2:26
به نظرم هر زن یا شایدم هر زن ایرانی قابلیت این رو داره که از زندگیش یه رمان نوشت.. هر چی با ن صمیمی تر میشیم بیشتر از زندگیش میفهمیم بیشتر متاثر میشم و بیشتر به حقانیت طرز فکرم پی میبرم.یک بار ازدواج میکنه طرف کتک بزن و شکاک و... بوده طلاق میگیره ،خانوادش از ی نظرایی شبیه خانواده منن.. ار 17سالگی کا...