دیشب تا صبح نخابیدم و فقط گریه کردم و پیچیدم به خودم. از چیزی که سرنوشت برام رقم بزنه میترسم ، حتی از چیزی که رقم نزنه هم میترسم. میخواستم تصمیم خوبی بگیرم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و بدونه اینکه بفهمم چی میگم قبول کردم بیان دوباره . ولی الان پشیمونم و دنبال بهانه ام که کنسلش کنم . من ادم ازدواج نیستم ،نه خودم نه خانوادم...
سر و کله زدن با یه احمق دیگه غیرقابل تحمله...
الان این قد که خانواده استرس دارن من ارومم، شایدم ارامش قبل از طوفانه..
از طرفی دل کندن برام سخته و از طرفی دل بستن به یکی دیگه...
برچسب:
نویسنده: یلدا نیکنام
تاريخ: شنبه
11 آذر
1396 ساعت: 3:58